تصویری مبهم
در عصر یک روز پاییزی
که آسمان دلم هوای باریدن
مست فکر کردن به تصویر مبهم ضمیر ناخودآگاهم می شوم
خیال تو از پشت ششه مه گرفته
در این جاده های پیر همسفرم می شود
قفل دستانم با کلید انگشتان تو باز می شود
و من بی پروا غرق در زلال بیکران چشمانت
گل عشق را از لبان تو می چینم
بعد از حل پازل نامم
( ر ،م ،ی ، م )
منتظر یک ناب عاشقانه از زبان تو می شوم
می خواهم پژواک صدایت تا ابد در خاطرم بماند
ترشحات مغزی
نظرات شما عزیزان:
.gif)
.gif)
پاسخ:مرسی زهرای عزیز
.gif)
.gif)
پاسخ:سلام ممنون حتما

پاسخ:سلام ترشحات مغزی رو بله از خودم نوشتم

من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن
.
پاسخ:مثل تنها مردن
کاش می توانستم خوابهایم را به تصویر بکشم !
پاسخ:مرسی عزیزم

•
دلــــم به حال “ مــا ” می سوزد ، که “من و تو”
خیلی وقت است تنهایش گذاشته ایم
پاسخ:مرسی زهره جان

همین جا درون شعرهایم بمان
تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها مرا با خود نبرد
به سرزمین هایِ دورِ احساس ؛
من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها
شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان
تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست دهیم
پاسخ:تا تکرار غریبانه جدایی را شکست دهیم زیبابود

گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی…
پاسخ:موافقم